امشب هرچه تو اینترنت گشتم متنی پیدا نکردم ک مناسب حال امشبم باشه ک چگونگی حالمو نشون بده! خودم می نویسم:حالم بده،بد بد،حالم داره از خودم بهم میخوره از خودی ک تمام دنیا خراب شده سرش!شدم ی ادم چرت:داشت بارون میومد رفتم بیرون قدم زدم ومث دیونه ها داد میزدم وگریه میکردم خیس،خیس شدم اومدم خونه اما اصلا اروم نشدم از بارون حالم بهم میخوره دوباره می نشینم واشکام روگونه هام جاری میشن از اشکام متنفرم!دیگه گریه هم نمیتونه ارومم کنه ی جوری از همه چیز خسته شدم از زندگی کردن خسته شدم دلم نمیخواد امشب برایم صب شود نمیخوام خداجون بفهم نمیخوام. دیگه بریدم،کم اوردم خدا جون دارم تاوان کدوم گناهامو میدم من زیاد هم بد نبودم! خداباسه من خدایی نکردی یعنی این سهم منه از زندگی؟میگن مرگ حقه خدا حقمو میخوام! اما با این حالم میدونم ک من بیشتر وقت ها تحمل خودمو ندارم نمیدونم"تو"چطو منو تحمل میکنی؟ و اینو هم میدونم ک تو تنها کس وچیزی هستی ک ازش خسته نشدم ودلم همیشه بهونه باتو بودن و کنارتو بودن رو میگیره.و اینو هم خوب میدونم ک با اینکه ک اصلا خوب نیستم مطمئن هستم ک اگه الان بودی فقط بودی نمیخواست چیزی بگی ک ارومم کنه تنها صداتو می شنیدم بهتر میشدم اما چ فایده "تو"طبق معمول نیستی. . .
نمی دانم این دیوانگی تاکجاست!یابه کجا!
دردهای پوشید وهمیشه تازه را می بلعم وجای انها خندهای مستانه سر میدهم. . .برگ به برگ،،طعم به طعم،،رنگ به زنگ،زندگی راتجربه کرده ام،تمرین صبوری،تمرین نیاز در رنگ های زندگی تجربه را مزه مزه کرده ام اما رنگ عوض نکرده ام!
نمی دانم این دیوانگی تاکجاست!وباز خنده مستانه سرمی دهم شاید به جنس نیاز.
اخر وقتی تو نیستی شب را برای چه صبح کنم؟
تاکی به این وان بگویم که سرخی چشمام از الودگیست؟
عاشقانه هایم راچه کنم؟
فکر اینها رو هم نمیکنی؟
ا
اما شاید حالت انقدر خوب است،که نمیدانی شب چیست!
نمیدانی چشمی ک تا صبح باریده چ رنگیست!
وعاشقانه هایم راهم نمیخوانی!
میدانی به چه می اندیشم؟
حتی نبودنت هم برایم زیباست!
ک مجبورم میکند یک جا بنشینم و محو خاطراتت بشوم،وروزی چندین بار تو رو ارزو کنم. . .
از شدت دندان روی دندان فشردنم،
رگ های فکم برجسته میشوند و
مثل یک نبض نا منظم در صورتم اعلام حضور می کنند.
از دوباره های لعنتی بیزارم.
دوباره هایی که یک خط ممتد شده اند و
سیگارهایی که تمام عقده های مرا درون ریه های مسموم به هوای با تو بودن،
می دمد و باز دمش همزاد آه های سردیست
که هر کدامشان فرزندان نا رس رویاهای من اند.
سیگار من تا آخر می سوزد
اما نه فضای درون من ارضا می شود
و نه آرزوهایی که در این خاک غریب
کنار ته سیگارهایم زنده زنده زیر یک گور دسته جمعی مدفون شدند، تمام می شوند.
شب به سر می آید
من بیدارم
سیگارم تمام شده
و هنوز به اندازه ی همه ی سیگارهای نکشیده ام
آرزوی کال برای تدفین دارم
این میان بر چهره ی تو درون خیال کبودم
لباس مشکی پوشیده ام
که خاطرات تو...
. . . . . . . . .. . . ..پراز حرفم اما حیف. . .مرهمی نیست. . . . .پراز بعضم اما حیف. . .دلم گرفته خییییلی. . .
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿــــــﺸﻪ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ...
ﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ....
ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ
ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮﺍﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ...
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭﻧﺒﻮﺩﺕ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺷﺪﻡ ....
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺴﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ..
ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻨﯽ ...
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﻋﺸﻘﻢ ...
ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺗﻢ ....
ﻫﻤﯿﺸــــــــــﻪ...
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. . .!
مریم از دانشکده که بیرون آمد باعجله تکه کاغذی را انداخت جلو امیر که ساعت ها بود منتظرش مانده بود. رفت آن طرف خیابان و سوار کریسیدای آلبالویی رنگ شد. تنها وقتی ماشین دور شد، امیر توانست خم شود و تکه کاغذ را بردارد. به دیوار سنگی دانشکده تکیه داد اما حس کرد پاهایش سست شده اند. نشست روی زمین. کاغذ را باز کرد و به هفت کلمه نوشته شده روی آن طور خیره شد که انگار به هفت نعش پیچیده لای کفنی نگاه می کرد:
تو را برای ابد ترک می کنم، مریم
نفسش را که با شدت بیرون داد. کاغذ توی دستش لرزید. سرش را به عقب خم کرد و به دیوار چسباند. بعد چشم هایش را بست و آنها را آنقدر بسته نگه داشت تا پلک ها خیس شدند، تا از گوشه های چشم قطره های اشک تا روی گونه ها سر خوردند. بعد چشم ها را باز کرد و خودکارش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. باز به کاغذ توی دست هایش، به جنازه ها، خیره شد :
تورا برای ابد ترک می کنم، مریم
زیر کاغذ و با خط ریزی نوشت :
چه حسن مطلع تلخی برای غم، مریم
پاکت سیگارش را از جیب پیراهنش بیرون آورد و تنها نخ سیگار توی آن را آتش زد. به آن طرف خیابان نگاه کرد و دود سیگار را پاشید به سمت آدم های آن طرف خیابان. به آنها که چیزی می خریدند، چیزی می فروختند، حرفی می زدند یا می خندیدند. نوشت :
پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم، مریم
برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم، مریم
باز مثل وقتی که عینک نداشته باشد چیز ها را مات و موج دار دید. انگار از پشت پرده نازکی از آب. از روی زمین بلند شد و عینکش را از روی چشم برداشت. با آستین پیراهنش صورتش را پاک کرد و کنار دیوارسنگی راه افتاد. پیچید واز خیابان بالا رفت تا رسید به پشت حصار فلزی.خاطرات انگار گلوله های مسلسل شلیک شدند توی کله اش و او ایستاد.تکیه داد به حصار.باز کاغذ رادر آورد.دستش می لرزید وکلمات انگار رعشه گرفته باشند روی کاغذ کج وکوله می شدند :
مرا به حال خودم واگذاشتند همه
همه، همه ،همه اما، توهم؟ تو هم؟ مریم؟
دقیقه ای جلو صندوق پستی مکث کرد و بعد تکه کاغذی را که جلو دانشکده روی زمین انداخته بود گذاشت توی پاکت نامه ای که نشانی مریم وچند تمبرپشت آن بود. پاکت را انداخت توی صندوق، اما از جاش تکان نخورد. آنقدر به صندوق پست زل زد تا صندوق لیمویی رنگ موج برداشت و تار شد وانگار کسی آن را در هم کوبیده باشد، مچاله شد وعینک هنوز بود،آنجا، روی چشم امیر وانگار که نبود .
از کتاب: من دانای کل هستم
آهای اونی که میگی بدرک که رفت، اون نشد یکی دیگه، هستن کسای که جاشو گرفتن، پس اگه یادت نیست و مهم نیس چرا میای اینجا و انجا خطاب بهش مینویسی؟ حالا فرقی نداره چی مینویسی حتما یادته که داری واسه اون مینویسی یعنی دوسش داری پس وقتو تلف نکن الان بهش زنگ بزن بگو برگرده. . .
ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام
ﺩﯾﮕﺮ . ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻣﺪ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ
ﺑﻮﺩ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ . . .
ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻋﻄﺮ زنانه ﺍﺕ ﻫﺴﺘﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯼ ﻗﺼﻪ ﯾﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺎ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﺳﻤﺖ ﺩﻟﻢ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ
ﮔﯿﺮﺩ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ” ﺍﻭ ” ﭼﻪ ﺑﺎ ” ﻣﻦ ”
ﮐﺮﺩﯼ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺭﻫﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﯼ . . .
ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ . . .
ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺬﻩ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺏ
ﻫﺎﯾﻢ ﺁﻣﺪ . . .
ﻭ ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ
ﺗﻮ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻢ
ﺑﻮﺩ . . .
ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ
ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﭘﯿﭽﺪ . . .
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺟﻨﮕﯿﺪﻡ . . .
ﻭ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﻣﻨﻄﻖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺳﭙﺎﻩ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻦ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﺷﺪ . . .
ﻣﻦ . . .
ﺩﯾﮕﺮ . . .
ﻫﯿﭻ . . .
ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ .
|
About
Home
|
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 12
بازدید ماه : 33
بازدید کل : 5143
تعداد مطالب : 91
تعداد نظرات : 15
تعداد آنلاین : 1
Alternative content